گاهی اوقات نوشتن سخت میشود حتی سخت تر از بیان کردن، آنقدر که از ناتوانی ات واژه ها و کلمه ها گستاخ وار شروع به زبان درازی می کنند و لابه لای زبان داری هایشان چشمان زشت خود را برایت چپ میکنند و اعصاب نوشتن ات را به سخره می گیرند ...



بازم داشتن با صدای بلند بحث میکردن و از حرفاشون میشد رنگ مزخرف بی توجهی و بی علاقگیشون رو دید! اونقدر که تو هم دلت مثل دل اون براش میسوخت و نمیتونستی کاری براش انجام بدی ... وقتی می گفت که یه بچه ی 8 ساله بچه ای که عضواصلی اون خانوده نیست رو به آخرین بچش و یا شایدم به اون یکی بچه ها ترجیح میده و هیچکدوممون رو به اندازه ی اون دوست نداره یکمی باورش برام سخت بود و میگفتم که نــــــــــــــــــه تو داری اشتباه میکنی، تو بیش از حد واسه ی این موضوع حساسیت نشون میدی، تو ... اما خودمم میدونستم دارم چرت و پرت هایی که قدرتشون با مسکن هایی چند ساعته برابری داشت رو تحویلش میدادم تا کمتر حساس بشه ... اون به محبش شک داره و این شک این روزها داره به یقین تبدیل میشه ...



+ اگه کسی رو دوست دارین و افراد دیگه هم اطرافتون هستن خودتونو کنترل کنین و این بی عدالتی احساسی رو به نمایش نذارین ... همیشه من و بعضیا هستیم که از بیرون به زندگیتون نگاه میکنیم و واسه ی آدماتون که این بی عدالتی احساسی گریبان گیرشون شده متاسف میشیم و گاهی از این همه درد مزخرف پر تکرار گریه مون میگیره و گاهی هم بازار قضاوت ها گرم میشه و با کلی علامت سوال میریم پی زندگی خودمون!
دردی که از بی توجهی تو اطرافیانتون به وجود میارین بدتر از هر درد و مریضیه ... 
گاهی اوقات باید این چیزا رو خودتون از یه دورِنزدیک ببینید تا بفهمید که چی میگم ... سنگینه خیــــــــــــــلی ...


همه ی رابطه ها یک قانون اصلی دارند:
هیچ گــاه باعث نشوید،کسی که دوستتان دارد،
احساس تنهایی کند،
بخصوص وقتی کنارش هستید...


موریس مترلینگ