یه جایی توی زندگی هممون هست که با ترس و وحشت و عذاب و گاهی هم با خوشی ازش یاد میکنیم ... توی این یاد کردن هاست که یکی با تموم سختی هاش از یاد آوریش خوشحاله یکی هم مثل من به تازگی متاسف ...
چند روز مونده به کنکور همین که پنلم رو باز کردم دیدم خیلیا با عنوان های مختلف از کنکور پست گذاشتن و من اعتراف میکنم هیچکدوم رو نخوندم :/ 
کنکور رو با بهترین حالت ممکن تو سیستم دانش آوزی خراب کردم و امیدیم ندارم به قبولی ... از وقتی که اومدم همه میگن ایشالا که قبولی و فکرای بیخود نکن و این حرفا اما خودم میدونم که چیکار کردم و به ایشالا ماشالا نیست که :/
این روزا با اینکه کنکور تموم شده اما من هنوز ساعت 5 بیدار میشم و شب ساعت 12 میخابم ...با اینکه کنکور تموم شده اما من هنوزم که هنوزه  تمام عادت های روزای کنکوریم سر جاشه ...  با اینکه کنکور تموم شده اما من از اینکه تموم شده و من عمرم رو از دست دادم در عذابم ... خراب کردن کنکور یه طرف عداب این روزا هام یه طرف ...
و من تازه میفهمم که اگر به کنکور به دید یه غول با مشت بسته که تو مشتش سرنوشت من رو گرفته نگاه نمیکردم، اگه به کنکور با دید یه محدودیت ابدی نگاه نمیکردم، یا اگه با خودم رو راست میشدم و با خودم دو دوتا میکردم تا بفهمم آدمِ هدفی که انتخاب کردم هستم یانه قطعا خیلی راحت تر بودم و این روزام خوب بودن و از طرفیم کنکورم رو خوب میدادم ... فقط این اما اگه ها دارن عذاب میدن همین ...

+ من اگه روزی قرار بشه بچه داشته باشم به بچه ی خودم مثل پدر و مادرم یاد میدم بره دنبال علایقش ... اما بهش میگم موسیقی، نقاشی ، فلسفه، تاریخ، پزشکی، حقوق، سیاست و ... هیچکدوم با هم فرقی ندارن به شرطی که همیشه موفق باشه و خودش رو تو دنیای خودش توی افکار پوچش غرق نکنه و ازش میخام که هر چی که انتخاب کرد بدونه که من هیچ وقت از استرس هاش کم نمیکنم چون بهش یاد میدم که دنیا ارزشش رو نداره که موفقیت هاش رو خراب کنه ... چرا مامان و بابام اینو بهم یاد ندادن ؟؟؟ چرا خودم اینا رو زود یاد نگرفتم ؟؟؟ چرا انتظار ها و گلایه های الکی این روزا سر به فلک کشیدن ؟؟؟

اللهی آن ده که آن به ...