داشتم به دوست دختریم !!! میگفتم که توی خونمون گلای شمعدونیمون گل باز کردن و حالشون خوبه ... بعدشم ازم خواست که واسش یه شاخه بشکنم و ببرم !!! منم هر وقت که میدیدمش تازه یادم میفتاد که باید براش یه شاخه بشکنم و ببرم تا اینکه هفته ی قبل یه شاخه واسش بردم امروز بهم گفت اون خشک شد یکی دیگه بیار بعدشم شروع کرد به حرف زدن و گفت که خاله و زن عمو و چند نفری از اون گل داده بودنا اما خشک شده :/  دوست جان میگه یه گل شمعدونی بزرگ تو خونمون داشتیم که هر کی میومد میگفت وااااااااااای عجب گلی بح بح ماشالا !!! خلاصه یه بار زندایی جان از حالت قهر خارج شده و بعد از n سال رفته خونشون و گفته عجب گلی !!! و ماشالا نگفته  و بعد از چند روز گل خشک شده دیی:و دیگه هم هیچ گل شمعدونیی تو خونشون رشد نمیکنه !!!! میگه اگه یه گلی توی یه خونه چشم بخوره اون گل دیگه توی اون خونه رشد نمیکنه !!!!

+ فقط و فقط تنها چیزی که الان بهش فکر میکنم اینه که دوست جان تو که میدونستی تو خونتون گل شمعدونی رشد نمیکنه پس چرا اون دو دفعه ای که یادم میرفتم واست گل بیارم اونجوری رفتار میکردی تا آخرش اوشون بهت بگه مگه ازش طلب داری و تو ناراحت بشی ؟؟!!


پ.ن 1: حرفم از این شمعدونی و گل گل گفتن اینه که خودمون وقتی میدونیم چیزی امکان ناپذیره و اتفاق افتادنش بسیار دور از ذهن ماست و تو زندگیمون اتفاق نمیفته چرا باید برای اتفاق افتادنش الکی خودمون رو عذاب بدیم در صورتی که میشه به چیزای بهتری فکر کرد و براشون تلاش کرد ؟؟!!!(تاکید میکنم ذهن ما نه اون واقعیتی که میتونه وجود داشته باشه که اونم عوض کردن سبک تفکره)


پ.ن 2: موضوع در واقع شمعدونی و اعتقادات و خرافات نیست موضوع یه چیز دیگه بود که به پی نوشت بالایی مربوط بود اما از نوشتنش پشیمون شدم چون تفکر هممون تو این زمینه بسیار خطرناکه :/ اما خب شمعدونی یه چیزی رو گفت و پی نوشت 1 تکمیلش کرد و بازم پی نوشت به موضوع اصلی اشاره کرد :/


پ.ن 3: عنوانم هیچ ربطی به پست نداره فقط دیدم شمعدونی داره نوشتمش دیی:


پ.ن 4: گل ها خوبن، قشنگن و خیلیم حضورشون تو خونه عالیه اما گل فقط و فقط گل نرگس و گل با کلاس بامبو دییی: