از اینکه غریبه ها ازم تعریف کنن متنفرم ... اونقدر که یهویی هر چی انرژی منفی هست سراغم میاد ...

آبجی دختریم !!! میگه خوبه حالا قیافه نداری چقدرم شانست زیاده Oـo 

بخدا این شانس نیستا این اوج بدبختیه واسه ی منه ...

دیشب تو عروسی اوشون که ازش بدم میاد اومده منو به عروس نشون میده که اوشونم منو واسه ی پسرش پسند کنه ... بخدا اون لحظه آنچنان آمپرم بالا رفت که میخاستم 17 بار سرمو به ستون بکوبم و خودمو راحت کنم ...

از ازدواج های سنتی بدم میاد ...

از این جور آدما متنفرم ...

بعضی وقتا فکر میکنم اگه بخام با همچین خانواده هایی اونم توی این سن وصلت کنم با این طرز فکری که من دارم بعد از n ماه نه چندان زیاد قطعا نابود میشم ...

من اگه میخاستم شوهر کنم که همون 15 سالگیم این کار رو میکردم و این مدل افکار رو تو ذهنم پرورش نمیدادم که الان وقتی یه همچین چیزایی میشنونم زود داغون نشم ...

افکارم خیلی شاخ و فلان و عجیب نیست فقط من میگم هر کسی با همتای خودش بپره والا ... زندگی، با یه آدم بی سواد با یه طرز فکر کاملا عامیانه کسی که همه چی رو تو قیافه و حجاب میبینه و به شخصیت و نوع فکر طرف مقابلش اهمیت نمیده کسی که شعور واسش چیز خاصی تعریف نشده کسی که دنیاش تو همین شهر مزخرف کوچیک تعریف شده کسی که اوج کمال زندگی رو ازدواج و لابد بعد از یکی دوسال بچه دار شدن میدونه و قطعا بعدشم مردن و به اهداف طرف مقابلش اهمیت نمیده ، دیگه آخر عذابه و یه همچین زندگیی قطعا آدمو به نابودی میکشه ... 

لابد یه همچین آدمی انتظار داره که همسرش از کجا تا کجا النگو بندازه اونم به کلفتی یه کف دست و گردنش پر از گردنبند هایی با ابعاد و ضخامت فلان اونم چند قطار پشت سر هم و حتما هم انتظار داره هر روز خرید لباس و مهمونی و دورهمی با زن های جورواجور که بهترین سرگرمیشون غیبت کردن و شوهر پیدا کردن و عروس پیدا کردن واسه جوونای بدبخت مردمه و تا به امور زندگی دیگران سرک نکشن روح و روانشون راضی نمیشه و سالی یه بچه باید به کانون یه زندگی پر عذاب اضافه بشه ... 

این جور زندگی ها واسه ی من عذابه و به نظرم هیچ آرامشی نداره ... گاهی فکر میکنم که برای خلاصی از دست خاله خانباجی ها یا باید خیلی جلف باشم که خدایی حتی فکر رفتار های سبک با یه ظاهر جلف واقعن عذابه یا باید خودمو بگیرم  و دوز غرور رو ببرم بالا که اینم مشکله اما بهتره مگه نه ؟! 

+ گاهی میگم تقصیر خودمه گاهی هم میگم نه تقصیر مامان بابامه که یه همچین فامیل مزخرف طوری دارن :| هر چند که عصلن کاری به کارم ندارن و حتی حرفیم راجب این موضوع نمیزنن اما همیشه تو ذهنم خودمو عذاب میدم ...  


+ از النگو بدت میاد ؟

- هم آره هم نه ...

+ Oـo

- از النگو بدم میاد میگم آدم فقط در دو حالت النگو بندازه یا کاملا ظریف  و خوشگل باشه و در حد چنتا یا اینکه 20 تا النگوی نازک اونم 

یه سایز بزرگتر بندازی بعد همش دستت رو تکون بدی به صداشون گوش بدی ^ــ^ اما در کل دستبند قشنگ تره ^ـــــ^

+ -ـــ-