اول که ممنونم از همه ی دوستانی که تولدم رو تبریک گفتین ...

طی نشست هایی که با سیما داشتیم و تصمیم بر این شد که هیچ گونه عکسی از تولد بیرون نیاد ... دیگه شرمنده ی اون دوستی که گفت یه چنتا عکس بذار تو وبت :|

+ خب منم از اون دانش آموزایی بودم که آخرای سال تحصیلی وقتی که دیگه مطالب درس های تموم شده واسم تکراری میشد هر روز تو دلم میگفتم کی میشه این درس و مدرسه تموم بشه تا خلاص بشم ... حالا که درس و مدرسه تموم شده می بینم که چه آرزوی بیخودی کردم ... وقتی این روزا تو خیابون راه میرم و میبینم که بچه ها دارن وسایل مدرسه میخرن یه جورایی حسودیم میشه و وقتی که خودمو و با اونا مقایسه میکنم میبینم واقعن خوش به حال من که هیچ وقت به خاطر شروع مهر و درس و مدرسه ناله نکردم ... با اینکه همچین دانش آموز درس خونی نبودم اما ذوق مدرسه رو داشتم :|

هعیییییییییی یادش بخیر با هاجر و نرگس و سیما مدرسه رو به کلی نابود میکردیم حتی یه بار مدیر مدرسه بهمون گفت من میدونم دختریم !!! پشت تموم دردسراست :|

حقم داشت ... با هاجر از کلاس های درس فرار میکردیم و تا می تونستیم می خندیدیم و حرف میزدیم با نرگس همیشه تو کلاس ها می خوابیدیم و با سیما عصلن یه چیز خفن طوری بودیم که حد نداشت  خخخخ ... دلم میخواد بنویسم اما نمیدونم از کجا شروع کنم :|

خلاصه به شدت دلم مهر ماه رو میخواد ...

 شروع مهر رو به همه ی دانش آموز ها و دانشجو ها تبریک میگم باشد که رستگار شوید خخخخ ...