: جدیدا اعصاب ندار شده طوری که وقتی باهاش حرف میزنی یهو سرت داد میکشه و متهمت میکنه ... وقتی کسی میخواد باهاش حرف بزنه و یا حتی وقتی کسی یه نگاه طولانی بهش میندازه بشدت حرصی میشه و سرش داد میزنه ... همش میگه حوصله ندارم، سرم درد میکنه، کار دارم و سرم شلوغه ! ... آخه چه کاری داره ؟! چه مشغولیتی ؟! هیچی نیست فقط میشینه تو اتاقش بدون اینکه کاری انجام بده ... وقتی هم که میره بیرون داغونتر بر میگرده ... دست خودش نیست ... آدمی که بزرگترین مشکل زندگیش درس خوندن واسه ی کنکور بود یهویی همه چی رو از دست داد ... یعنی خودش میگه که از دست داده اما آدمی به استعداد اون قطعا میتونه خودشو به یه جایی برسونه ... امروز استادش گفته که این کار روحیه میخواد تو تمرکز نداری و داغونی و همینطور دستات میلرزه ... کور سوی امیدی بود که رفت ... 


+ اینا رو دوست جان امروز میگفت و نگرانش بود ! ... من که نمیشناسمش اما دوست میگفت که از بهترین های دوره ی خودش بوده و اگه الان خودش رو جمع و جور کنه بازم بهترینه ... اما دوست میگه اگه خودشو جمع و جور نکنه من موقعیت های خوبی رو از دست دادم و میدم !! قصد دارم ترکش کنم و برم !!! ازش پرسیدم اگه دوستش نداشتی و ازموقعیت هایی که فعلا وجود نداره و برای از دست دادنشون می ترسی پس چرا تا الان موندی و به خودت بیشتر و بیشتر وابستش کردی ؟؟؟!!! و یا چرا تو بهترین موقعیت هاش بودی اما الان تو سختی هاش میخای دردسرش رو زیاد کنی ؟؟!!!! گفت خب من الان بزرگ شدم و میفهمم :| انگار 8 ماه قبل بچه بود ... اگه از خودتون مطمئن نیستین هیچ وقت کسی رو از لحاظ روحی به خودتون وابسته نکنین بالاخره یه روز خودتون ضربش رو میخورین ... از منِ کودک به این مدلی های بزرگ و یا تازه بزرگ شده هه ...  


پ.ن: خیلی سعی کردم اونی که تو ذهنمه بنویسم اما نمیتونم ...