و امان دی:

واقعا نمیدونم اون اوایل پیش خودم چی فکر کردم که هر وقت خونه ی خواهرم میرم باید با بچه ها خاله بازی کنم ؟! واقعا من چی فکر کردم ؟!! آدم هنگ میکنه با این بچه ها چه جوری خاله بازی کنه ... آقا من بچگی های خودم خاله بازی نکردم خوو :| از همون اولش خوب شروع نشد ! هانیه یه عروسک داد دستم که مثلا بچه ی منه :| خودشم مامان شد محدثه هم آبجیش بعد من اون وسط نمیدونستم الان چه نسبتی باهاشون دارم دی:

خلاصه یه روسری هم دادن دستم که بچم رو بخوابونم :/ اصن یه وضعیتی بود :/  وسط پذیرایی استپ میزدن بعدش داد میزدن خاله دختریم !!! بیا خاله بازی کنیم :| دِ آخه کودک اینجا جلو این همه آدم داد نزن میام دیگــــه ... تا از آدم آبرو نبرن راضی نمیشن که :| شاید باورتون نشه لباس های خودشون رو به خودشون میفروختم اونم با قیمت گزاف دیی: تازشم باهاشون چونه میزدم اصن یه وضعیتی بود یه لحظه فکر کردم اینا واقعیت داره :|

خلاصه آقا یه چیزایی یاد گرفتم که امیدوارم سری بعد بهتر عمل کنم :)))


+ فقط و من الله توفیق فی کنکور :|


و در آخر ...

شب که می آید چراغی هست؟!