با دوستم راجب جن و اینجور چیزا حرف میزدیم هی اون می گفت منم کم نمی آوردم |: اومدم خونه بحث رو با خواهرم ادامه دادم یه ترسی به دلم افتاد رفتم پیش مامانم که با اون حرف بزنم یکم آروم بشم که مامانم چنتا گذاشت روش تحویلم داد :|

رفتم به آبجیم میگم اینجوری شده میگه نترس اگه نصف شب جن دیدی منو بیدار کن خودم پا میشم خفش میکنم دیی:

خلاصه انگار حرفامون ته کشیده !

 همش فکر میکنم یکی داره نگاهم می کنه و هر از گاهی هم پشت سرم موج مکزیکی میره |: