بهش گفتم یه جوری حالم بد بود که با خودم میگفتم تا شب دوم نمیارم ! چشماش پر شد و دستش رو روی موهام کشید و گفت: آخی نازی! یه لحظه هنگ کردم که باید به این حرکت جالب بخندم یا بشینم گریه کنم !
زندگی جدیدا خیلی سخت شده اونقدر که دیگه تحمل این حجم از فشار و کنار اومدن با این مریضی در حد من و توانم نیست ...
روزی نیست که هزار بار بابت این همه مهمل کاری و بی تفاوتی خودم سرزنش نکنم ... من اینجا درگیر خودم و گذشتم هستم ... دلم میخواد همین الان وسایلمو جمع کنم و از اینجا دور بشم اونقدر دور که اینجا رو به کل فراموش کنم ... اصلا من میخوام فرار کنم از خودم از فردام از این حال مریض طورم من 
فقط میخوام برم و دور بشم همین!

+ راحت حرف زدن و از این شاخه به اون شاخه پریدن فقط واسه خالی کردن ذهنمه میدونم درست نیست اما ...