+ چند روزی هست که به خود درگیری پیچیده ای مبتلا شدم ! از طرفی میدونم چی میخوام و از طرفی هم دقیقا نمیدونم چی میخوام :/ 

+جدیدا یه هدف فوق العاده پیدا کردم اونقدری که وقتی بهش فکر میکنم حالم خوب میشه و آخرش از این همه فاصله ی زمانی کلافه میشم :| یه جورایی هدفم و یا بهتر بگم این خواسته ام اونقدر بزرگ و تا حدودی خطرناک هست (البته خطرناک با خواسته ها و منطق پدر ومادرم!!!) که نمیتونم برای خانواده بیانش کنم چون مطمئنم تا حرفم رو کامل نکردم مخالفت ها شروع میشه ... سردرگمم و موندم که چی کار کنم، البته خواهرم از این هدف جدید بشدت استقبال کرد :) قصد دارم این سری برای خواسته ام تلاش کنم اما گاهی سست میشم و با خودم میگم ولش کن فقط بِکَن از اینجا برو !!! اما وقتی آروم میشم و سر عقل میام می بینم نمی تونم بدون رسیدن به این هدف زندگی مطلوب و جذابی داشته باشم، از طرفی هم باید حدودای هفت یا هشت سال براش وقت بذارم که خب برای رسیدن به هدف لازمه اما واقعا میترسم، میترسم که تو راه سعی و تلاش سست بشم و ولش کنم یا نه مسیر زندگیم یه جوری عوض بشه که مجبور به ترک کردنش بشم و گاهی به این فکر می کنم که ممکنه که بهش برسم و یهو ببینم من خیلی بزرگش کرده بودم و تصورات من قشنگ بوده نه موقعیت بدست اومده |: خلاصه این که الان فازم واسه خودم قایل درک نیست !


+ خدایی روزمرگی واسه آدمی مثل من وحشتناکه |: