پرچین

چهار دیواری امن این روز ها ...

عنوان هم نمیدونم چی باشه |:

یعنی معده ام یه جوری درد میکنه که همین الان یهویی به نبودش راضی تر و خوش ترم :(

اینجاست که می فرمایند: درد خر است ! 

نمیدونم شایدم آه اون خانمی که بهش احمق  گفتیم منو گرفت :|

راستش چند وقت قبل تو شهرمون پیرمردی فوت شد ! اونم به این صورت که لقمه تو گلوی بنده خدا می مونه به زنش میگه زن دارم خفه میشم ! خانمش هم میگه یه لقمه ی دیگه بخوری لقمه ای که تو گلوت مونده میره پایین :| هیچی دیگه آخرش خدا همه ی رفتگان رو بیامرزه :|

و در آخر باز هم میگم درد خر است :(


  • ۸ سخنیه ...
    • دختریم شهریوری ...

    نمیدونم چی نوشتم دیی:


    + بعله فقط خواستم بدونین که کیک پختیم دییی: 
    حدودای ساعت 9 و نیم شب دلمون خواست کیک درست کنیم :) 
    اصن آدم همیشه باید یه هدف داشته باشه که دلی کار کنه که هدف من فقط و فقط شکمم بود دیی: والا از من چه انتظاری جز این هست :) البته منم کیک کشمشی درست کردم که اونقدر هول برم داشته بود که ببینم چطور شده کیک رو شکستم خخخخ ... که خب به آبجی دختریم گفتم من میرم بخوابم تو هم صداشو درنیار هر کی کیک رو برید فکر کنه کار اون بوده که خب لو داد :| :| :| 
    دستم درد نکنه ^ــ^

    + اصن میگن دخترا با دخترا ، پسرا با پسرا به همین سوی چراغ قسم درسته :|
    با محمد دزد و پلیس بازی میکردیم که خب طبق معمول من دزد بودم :| خودش پلیس بود و مدام تهدید میکرد که با داداش 3 !! قراره دستگیرم کنن بندازن زندان :| :| خلاصه تو همون جریان بازی منو زد منم مثلا مرده بودم از اونجایی که تو نظر این شازده پسر همه ی اونایی که میمیرن چشاشون باید بسته باشه منم چشامو رو بسته بودم که یه لحظه دیدم نفسم بالا نمیاد ... چشامو باز کردم دیدم بچه داره واسه خودش میخنده :| :| :|  تازه برگشته میگه بازم چشاتو ببند بپرم رو شکمت سیاه بشی بخندم Oـo 
    اینجاست که میگن کبوتر با کبوتر باز با باز کند دختر با دختر خاله بازی والا :/ اصن آدم تو بازی امنیت جانی نداره واقعن که ...

    پ.ن: همش تو خونه میگم چی میشد اون یکی داداششم می موند اون وقت دو تا محمد داشتیم :(
    به خودش میگم داداش محمد رو چی کار کردی میگه انداختم رفت دییی:

    مهم.ن: خلاصه آقا نمیدونم چی دارم میگم همینجوری دارم مینویسم :| خیلی استرس دارم :(

    و در آخر: خواهریم عزیزم از کامنتت خیلی خوشحال شدم ^ــــــــــ^ امیدوارم که موفق باشی ... 
    منتظرت برگشتت هستم ... ای کاش از بقیه هم یه خبری بدستم بیاد ...
  • ۱۸ سخنیه ...
    • دختریم شهریوری ...

    برگی از خاطرات ...

    سال دوم دبیرستان یه همکلاسی به اسم "ف جعفری و " داشتم که موجود بی نهایت دوست بود ! مثلا اون روزایی که من مدرسه نمیرفتم روز بعدش همین شخص کتاب و دفتر هاش رو میاورد که من از درس و نکات تدریس شده عقب نمونم ...
    دقیقا از تابستون همون سال من و هاجر در حد مرگ و کشتار جمعی با هم فاب شده بودیم طوری که بقیه ی همکلاسی ها به حرف زدنا و خنده هامون عادت کرده بودن و روزایی که آروم بودیم میگفتن امروز فعال نیستین ؟! خلاصه دقیقا از همون سال "ف جعفری و" اومد مدرسه ی ما اونم این طوری که اول رشته ی انسانی رو انتخاب کرده بود بعدش تغییر داد و اومد مدرسه ی ما ! ف اون سال اومد و دوست منو هاجر شد ... روز ها میگذشت و "ف" به ما نزدیک تر میشد حتی گاهی به صورت پیچشی زیگزاگی و هر مدلی که به ذهن بیاد من و هاجر رو از همدیگه دور میکرد ... جلو روم می خندید و پشت سرم نه تنها پیش هاجر بلکه بقیه ی بچه ها حرف میزد ... پیشم میگفت آره دختریم!!! فلانی پشت سرت حرف زد منم باهاش بحثم شد!!! این "ف" علاوه بر دورنگی و چند رنگی و رنگی رنگی بودنش بسی سیاست مدار بود طوری از زیر زبونت حرف میکشید که خودتم بعدنا تو شوکش می موندی ... از نحوه ی درس خوندنت تا خانواده و بستگانت ... "ف" آخرش زهرش رو ریخت و دوستی من و دوستم رو به طرز کاملا حرفه ای بهم زد ... بعد از تموم شدن آزمون ورودی با یه اعصاب خراب تو محوطه وایستاده بودم "ف" با بقیه ی بچه ها میخندید همین که بهم رسید شروع کردن به ناله کردن از همونایی که هر روز پشت تلفن میگفت ... صداش مثل صدای طبلی بود که اومده بود دیوانم کنه ... آخرش بهش گفتم خفه شو ! میدونم خیلی حرف زشتی بود اما من به شدت عصبانی بودم ...  و تموم شد ...
    کلی حرف هست واسه گفتن از اون روزا ... از اون آدم ... مدت هاست که "ف" فهمیده من و هاجر دوباره فاب شدیم ... بازم داره کرم میریزه :| 

    اون روزا از دیشب که با هاحر حرف زدم تو ذهنم داره میچرخه ... هاجر گفت این دختر خیلی سیاست داره حتی با سیاستش  با من که دوستشم رفتار میکنه ... میگفت میخواد روابطش رو کم کنه ... میگفت "ف" از همه ی حرفاش به تو میرسه و میخواد بدونه چیکار می کنی !!!میخواد بدونه که ...

    + امیدوارم "ف " و آدمایی مثل اون سر راه آدمی مثل من که با نهایت سادگی و وفاداری اون یا اونا  رو دوست خودم میدونستم سر سبز نشن ... خیلی سخته مرور خاطراتی که توشون تو همون آدم ساده ای بودی که اومدن و به سادگیت خندیدن و رفتن ... آخه سادگی من چی داشت که حسادتت من و داشته هامو میسوزوند ؟!!

  • ۱۲ سخنیه ...
    • دختریم شهریوری ...

    خاله بازی :)

    و امان دی:

    واقعا نمیدونم اون اوایل پیش خودم چی فکر کردم که هر وقت خونه ی خواهرم میرم باید با بچه ها خاله بازی کنم ؟! واقعا من چی فکر کردم ؟!! آدم هنگ میکنه با این بچه ها چه جوری خاله بازی کنه ... آقا من بچگی های خودم خاله بازی نکردم خوو :| از همون اولش خوب شروع نشد ! هانیه یه عروسک داد دستم که مثلا بچه ی منه :| خودشم مامان شد محدثه هم آبجیش بعد من اون وسط نمیدونستم الان چه نسبتی باهاشون دارم دی:

    خلاصه یه روسری هم دادن دستم که بچم رو بخوابونم :/ اصن یه وضعیتی بود :/  وسط پذیرایی استپ میزدن بعدش داد میزدن خاله دختریم !!! بیا خاله بازی کنیم :| دِ آخه کودک اینجا جلو این همه آدم داد نزن میام دیگــــه ... تا از آدم آبرو نبرن راضی نمیشن که :| شاید باورتون نشه لباس های خودشون رو به خودشون میفروختم اونم با قیمت گزاف دیی: تازشم باهاشون چونه میزدم اصن یه وضعیتی بود یه لحظه فکر کردم اینا واقعیت داره :|

    خلاصه آقا یه چیزایی یاد گرفتم که امیدوارم سری بعد بهتر عمل کنم :)))


    + فقط و من الله توفیق فی کنکور :|


    و در آخر ...

    شب که می آید چراغی هست؟!

  • ۱۳ سخنیه ...
    • دختریم شهریوری ...

    شاید دوباره ...

    کنار همه ی  آرزوهایی که داری مرگشون رو میبینی ...

    کنار همه ی اتفاق هایی که درگیرت کرده ...

    کنار همه ی  مقاومت ها و فریب ها و برد و باخت هات ...

    کنار همه ی حوصله ندارم هایی که بخاطر بیرون نرفتن راه انداختی ...

    کنار همه ی دلشوره هات که هنوز به توسل هات شک نکردی ...

    کنار همه ی این ماجرا ها که دارن داد میزنن اومدیم که خدات رو ببینی اما تو آشوب میشی ...

    کنار همه ی ...

    دلتنگ میشی ...

    یهویی ...

    بی مقدمه ...



    هشک سرو_نگار 

    هشتک سوگند 

    هشتک خیلی_ها

    هشتک قدیمی_ها

    هشتک ولمون_کردن_رفتن

    هشتک جای_خالی 



    1395.11.5

    • دختریم شهریوری ...